تبليغاتX
حياط خلوت! بابك داد - ديگه قانع شدم! ميخوام رأي بدم!


ديگه قانع شدم! ميخوام رأي بدم!

نوشته اي از آمي تيس ميرزائي

بااینکه می دونم دلم خیلی تنگش می شه اما واقعا احساس می کنم به یه سفر احتیاج دارم. این روزا خیلی گرفتارم. کارای عقب افتاده زیاد، ترجمه های رنگارنگ، امتحانات مدرسه، آموزشگاه و همه دلتنگیهام خیلی خسته ام می کنن. به خودم گفتم من برای دوست داشتن آن هم به شکلی پرانرژی احتیاج به تجدید قوا دارم. این حرفا رو به اونم زدم: "عزیزم با اینکه دلم خیلی برات تنگ می شه اونم برای سه روز اما احساس می کنم خیلی خسته ام. تو هم که خیلی سرت شلوغه و گرفتاری جوری که حتی وقت دیدن همدیگه رو هم نداریم پس فکر کنم اگر چندروز برای تجدید قوا برم بد نباشه".گفت باشه. چقدر دلم براش تنگ شده. خسته شدم. حوصله ندارم. اما خوب بالاخره انتخابات این هفته تمام می شه. من که دیگه حالم از شنیدن این کلمه انتخابات بد می شه و سرگیجه می گیرم. کاش زودتر آخر هفته بشه.  ما فقط تو این نقطه تفاهم نداریم. اون شدیدا پیگیر انتخاباته و من اصلا نمی خوام رأي بدم. فکر کنید.

می گم:" آخه چه فایده. آخه به چه دردمون می خوره؟ ما رأي بدیم قراره چی عوض بشه؟ راستش من اگر رأي بدم و همه چیز همین جوری ادامه پیدا کنه که می کنه، بعدش عذاب وجدان می گیرم. دور قبلی که انتخابات بود یادمه من برای تعطیلات پایان ترم اومده بودم ایران. همه اعضای خانواده رفتن دور دوم رأي دادن البته نه به جناب احمدی نژاد اما من نرفتم. بعدش اینقدر احساس راحتی وجدان می کردم! آخه من تو این انتخاب ناصواب دخیل نبودم".

می گه: "آمی الان وضع فرق میکنه. تو ایرانی. حتی اگر ایران نباشی ایرانی که هستی! نیستی؟ "

می گم: "هستم، ایرانی هستم. اونم یه ایرانی با حس ناسیونالیستی قوی. فکر میکنی چرا برگشتم ایران؟ یعنی پاریس قشنگتر و راحت تر از اینجا نبود؟ اما نتیجه رأي دادن دور قبل چی شد؟ نمی بینی؟ نمی بینی به چه فلاکتی افتادیم؟ یادمه دوسال آخر تحصیلم وقتی اول ترم می شد و استادا ازمون ملیّت مون رو می پرسیدند و من می گفتم ایرانی هستم اونم با چه غروری، همه کلاس برمی گشتند که منو خوب نگاه کنن تا قیافه من یادشون بمونه. همیشه نگاه پر از نفرت آویگ دختر یهودی فرانسوی الاصل یادم می مونه که دندوناش رو جیگر من کار می کرد. یا اون استاد لبنانیمون که چه حرفایی به ایرانیها می زد و من فقط مجبور بودم به نمایندگی از ملتم این حقارت رو تحمل کنم. حالا برم رأي بدم که یکی دیگه بیاد اینجوری بشه باز؟ مگه من خلم؟"

می گه:" پس اگر ایرانی هستی باید به داد مملکتت برسی. باید کمک کنی نجات پیدا کنه. باور کن دلیل این همه گرفتاری و بدبختی خودمون بودیم که دور اول انتخابات نهم نرفتیم رأي بدیم. نشستیم و با سرنوشتمون قهر کردیم و گفتیم ولش کن بذار هرچی می شه بشه. نه آفتاب از این داغتر می شه و نه کولی از این سیاه تر اما دیدیم که شد! نشد؟".

این روزا ترجیح می دم خیلی باهاش در زمینه انتخابات حرف نزنم با اینکه در حد پرستش دوستش می دارم؛ اما این قضیه آزارم می ده که چرا وسط این همه تناسب و حسن تفاهم باید این قضیه اینقدر فلشی باشه. لعنت به این سیاست که به دوست داشتن هم رحم نمی کنه. بد اوضاع و احوالیه. خیلی بد. چیزی که من به شدت بهش ایمان دارم تصمیم خودم براي رأي ندادنه. شک ندارم که نمی خوام وارد بازی بشم.  تو همین اوضاع و احوال و فکر کردن هام که متوجه می شم ناخودآگاه همه وسایلم رو جمع کردم. دوباره مثل همیشه یه چمدان بزرگ.دراز کشیدم رو تخت و سعی می کنم بخوابم. به استراحت احتیاج دارم. دلم بیشتر از هر شب دیگه براش تنگ شده. نمی فهمم کی خوابم می بره. صدای زنگ موبایل بیدارم می کنه. وقت رفتنه. یواش می زنم به در:"ماما بابا بیدار نمی شید"؟ صدای بابا رو می شنوم:" بیدارم عزیزم".

تا ماما و بابا بلند شن، می رم تو پارکینگ و همه وسایل رو می ذارم تو صندوق. ماما مثل همیشه یه عالمه طولش می ده چند دقیقه ای هست که تو ماشین نشسته ام. یه آهنگ جدید از هلن دانلود کردم:

این زندگی با تو زیباترم می شه

تو عاشقم بودی من باورم می شه

من با تو فهمیدم زیبایی هم خوبه

یک مرد مغرور رویایی هم خوبه

من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست

بازم دلم برای این مرد مغرور تنگ شده. بالاخره اومدن و راه افتادیم. وقت رانندگی اصلا حوصله حرف زدن و حرف شنیدن ندارم. فقط موزیک گوش می دم. چند دقیقه بعد متوجه می شم بابا و ماما هردوشون خوابن. نه انگار فقط همسفر من موزیک ماشینه.

این چند روز با اینکه اصلا قصد رأي دادن ندارم اما با اصرارش همه برنامه هایی که پخش می شه  رو می بینم. بعد از هر برنامه با هم در موردش حرف می زنیم. ازم نظر می خواد. به شدت مصرّ شده که منو به رأي دادن ترغیب کنه. همش می گه: "هر رأي یک گام به سوی دموکراسی است". بهش می گم:" کدوم دموکراسی؟ در مورد چیزی که وجود نداره و امکان وجود داشتنش نیست حرف می زنی؟"  میگه :" نه!! در مورد دموکراسی حرف می زنم که ما، من و تو باید بوجود بیاریمش. راست می گی وجود نداره. اما آمی جان امکان تغییر یک شبه هم وجودنداره. به این فکر کردی؟ امکان این هم وجود نداره که همه ما خودمون رو کنار بکشیم و بخواهیم همه چی درست بشه. به نظرت درست می شه؟" می گم: " عزیزم ماها خسته تر از انجام خیلی کارها هستیم. توان بُریده تر از پرداخت هزینه های سنگینی مثل به خیابان آمدن و فریاد زدن هستیم.اینهم کاری غیر ممکن است. تو چی، به این فکر کردی؟"

می گه:" آمی! منم موافقم که هزینه بعضی کارها به داشتن دموکراسی نمی ارزد. کشور ما نیاز به یک کن فیکون یک شبه ندارد. ما نیاز به تغییر پله پله و گام به گام داریم. تغییر به این دلیل باید گام به گام باشد، چون ما هم باید با این تغییر گام به گام رشد کنیم و تعقل سیاسی و دموکراتیک پیدا کنیم و بزرگ شویم. باید کودکی را پشت سر بگذاریم. می بینی کن فیکون به دردمون نمی خوره؟"

با حرفش به شدت موافقم. دموکراسی آنهم از نوع فرانسوی (این اسمو خودم براش گذاشتم) قبل از هر چیز احتیاج به رشد عقلی و مدنی ما داره. اما آیا شرکت در انتخاباتی که اصلا شرایط دموکراتیک در آن رعایت نمی شود اولین گام برای رسیدن به این دموکراسی است؟

نمی دونم.

هنوز شبه. جاده خلوت نیست. مطمئن می شم که بابا خوابه آخه رو جاده چالوس حساسیت بدی داره. نباید تند بریم. اما الان که خوابه. پام رو بیشتر رو پدال گاز فشار می دم. ماشین از جا کنده می شه. دارم به صف ماشینا می رسم. می دونم اون جلو یه ماشین کُند تو سربالایی مونده که این صف بوجود اومده، خط وسط جاده ممتده، اون ساعت صبح پلیس نیست!! چیزی با آخرین ماشین فاصله ندارم، یک دفعه از کنارش به شکلی برق آسا می گذرم. فکر می کنم از 7 - 8 تا ماشین رد شدم. چراغای ماشین رو یه بار خاموش و روشن می کنم ببینم از روبرو ماشین میاد یا نه؟ آخه سر بالاییه ومن اونورو نمی بینم. یه نور ضعیف می بینم بیشتر رو پدال فشار می دم و از صف ماشینا دیگه رد ميشم. بر می گردم تو لاین خودم.

توهمه فیلمایی که از کاندیداها دیدم از همه بدتر فيلم آقای احمدی نژاد بود که قبل از هرچیزی حس استفاده از اموال دولتی برای تبلیغ انتخابات را به بیننده القا می کرد. مخصوصا که تازگی ها معلوم شده از دوتاهنرپیشه بندري هم روي موتور سيكلت استفاده کرده. خنده داره چیزی که رقیبش رو به آن متهّم کرد!

فیلم آقای موسوی خیلی خوب بود. خیلی صاف و راحت و بی ریا. خیلی حس خوبی به بیننده منتقل می کرد. اما از نظر من یه ایراد داشت. البته شایدم این ایراد وارد نباشه. اونم اینکه من انتظار داشتم با توجه به اینکه خانواده موسوی خانواده فرهیخته ای هستند لااقل تو فیلمشون اشاره ای به حمایت و ملاقات قشر تحصیل کرده جامعه با ایشان درجایی به چشم بیاید. اما نبود. من اصلا حس بی اعتمادی به آقای موسوی ندارم. یه جورایی با ایشون یاد دوم خرداد زیبایمان می افتم. یاد روزهایی که اولین گام ما برای دموکراسی برداشته شد اما افسوس ...

آقای موسوی از نظر من یه انسان شریف و امین و قابل احترام هستند. تعدادی از برنامه های آقای موسوی تا امروز بیان شده. از همه جالبتر از نظر بسیاری خانمها پیوستن ایران به کنوانسیون جهانی برابری حقوق زن و مرد بوده. چه کار خوبی.

ولی از نظر من بهتر از همه فیلم آقای کروبی بود. خیلی خوب بود. مخصوصا اینکه مردم تعدادی از شخصیتهای نامی و موفق ایران را در فیلم ایشان به عنوان مشاوران و یاری دهندگان آقای کروبی دیدند. این خیلی نقطه قوت بود. مورد خوب دیگه این بود که خیلی از برنامه هاشون رو بیان کردند. حرفای خانم کدیور هم خوب بودن: حمایت از حقوق اقلیتهای دینی حتی آنها که اساسا به دلیل عقاید دینی شان انسان محسوب نمی شوند و یا آزادی انسان برای انتخاب حق پوشش. خودم از بی بی سی شنیدم که می گفت "من خودم پوششم رو انتخاب کردم و هر کسی باید این حق رو داشته باشه. " خدایا هوا روشن شده و من واقعا متوجه نشدم. رسیدیم سیاه بیشه. به هر مغازه که می رسیم نیش ترمزی می زنم ببینم کدوم یکی اون ساعت صبح جگر کباب می کنن.

-                      آخه دختر مگه مردم این ساعت صبح خواب دیدن که بلند شن جگر کباب کنن. نمی بینی همه تازه دارن منقل هاشون رو آتیش می کنن.

-                      آره بابا  حق با شماست انگار خبری نیست. چه حیف.

-                      خسته نیستی؟

-                      نه بخوابید. (حالا انگار خسته باشم چی میشه؟ بازم باید خودم برانم)

از نوشهر نان خریدم و رفتیم ویلا. فکر می کنم نزدیک به 10 ماهه که شمال نیومدم. چقدر قشنگ شده اینجا. چقدر هوا خنکه. شهرک خیلی خلوته. تقریبا کسی نیومده. از 30 واحد ویلا شاید 5 تاشون باشن. بعد از یه صبحونه مفصل که یادم نمیاد کی خوردم قبلا، رفتم بیرون. کفشای اسکیتم رو از تو انباری برداشتم. چه کثیف شدن. بعد از تمیز کردن پوشیدم و چرخی تو بلوار بزرگ شهرک زدم. از نگهبانی اومدن سراغم: "خانم لطفا حجابتون رو رعایت کنید..." از نگاه غضبناک من فهمید که نباید حرفش رو ادامه بده و رفت. تودلم گفتم:" حالا هی دم از دموکراسی بزن. وقتی حریم شخصی و خصوصی معنا نداره دموکراسی از هرچیزی بی معنا تره" بعد می گم شاید منم کاری خلاف قانون کردم. راستش این روزا دیگه آدم نمی تونه تشخیص بده چی درسته چی غلط؟ تو همین فکرام که صدای زنگ sms منو به خودم میاره: صباح الخیر ایها الآمی. می دونم می خواد ازم دلجویی کنه. آخه دیشب که باهاش حرف زدم حالش خوش نبود. گفت حوصله ندارم. منم سعی کردم درکش کنم با اینکه بدجوری پریشون شدم، اما دلم می خواد با من راحت باشه. به همین دلیل اصلا ازش دلخور نمی شم. لبخندی از سر شیطنت به لبم می شینه و می گم:" تو چقدر مغروری؟!" همین غرورش منو عاشقش کرد.

جو سیاسی کشور ما بدجوری تب داره. با اینکه نمی خوام رأي بدم، اما منتظر شب هستم که مناظره آقای موسوی و آقای احمدی نژاده. فکر می کنم خیلی پر حرارت باشه یعنی یه جورایی تب جامعه تو رفتار این کاندیداها خیلی مشهود تر باشه.

 خیلی خسته ام اما حوصله خوابیدن ندارم. تو راه برگشتن هستم که نگام به دختر کوچولوی ویلای روبرویی می افته. دوتا راکت بدمینتون تو دستشه. می گم: "لاله میایی بازی؟" یه نگاهی بهم میندازه. می گم:" بابا منم آمی تیس. یادته پارسال باهم چقدر مسابقه دو دادیم اینجا". یه دفعه گل از گلش می شکفه: "ا! آمی تیس جون تویی چقدر خوشگل شدی". از خنده روده بر می شم. آخه این قیافه خسته و این موهای فرفری کجاش به آدم خوشگلی می ده که من خوشگل شدم. گفتم می رم راکت خودم رو میارم. گفت باشه. فکر می کنم تو اون آفتاب نزدیک به دو ساعت بازی کردم باهاش. گفت: "فردا بازم میایی بازی". تو دلم گفتم: "من به ... اجدادم می خندم که دوباره فردا بیام بازی. ازدست تو امروز دیگه چرخم پنچر شد ". نفس نفس می زدم. ولم نمی کرد. به زور از دستش در رفتم. ماشاالله این بچه چه انرژی داره. بعداز ناهار خوابیدم. نمی دونم چند ساعت . وقتی بیدار شدم دیدم ماما میز شام چیده. تعجب کردم. اوه ساعت 9 شبه. من 6ساعت خوابیده بودم باورم نمی شه. دیگه چیزی تا مناظره نمونده. چهارزانو نشستم پای تلویزیون. برنامه شروع شده. به قول خودشون طبق قرعه کشی اول باید آقای احمدی نژاد شروع می کرد. درکمال تعجب همه ما و بی شک همه مردم جناب آقای احمدی نژاد جملاتش رو با حمله به رقیب شروع کرد. رقیبی که مظهر ادب و متانت و شخصیت بود. گفت و گفت و گفت. توهین، افترا و بی ادبی! آنهم به مردی که حداقل چندین سال از او مسن تر بود. از همدستی و بودن افردای در پشت صحنه برنامه انتخابات آقای موسوی. من و ماما و بابا مبهوت فقط نگاه می کردیم. قضیه ادامه داشت. به نظر می آمد که جناب احمدی نژاد از سیاست جنگ روانی و بلوا تا امروز در بیرون از مرزهای این مردم آبرودار خیلی نفع برده اند که امروز تشخیص دادند این سیاست را باید در داخل کشور هم به کار گرفت. چه گزافه گویی ها و چه آسمون ریسمون ها به که به هم نبافتند. چه اتهاماتی به افرادی که حضور نداشتند زدند. به این فکر می کنم که فلسفه بودن سیستم قضایی در هر کشوری بر چه اساسی است؟ این با همه مناظره هایی که تا امروز دیده بودم فرق می کرد. مناظره انتخاباتی صرفا جایی برای بیان دیدگاه ها و سیاستهاست ونه عرصه ای برای مواخذه همدیگر. اتهامات احمدی نژاد در حالیکه به شدت عصبی و متشنج بود و جوابهای کوبنده موسوی آنهم در نهایت آرامش و متانت و ادب باعث شده بود که احمدی نژاد به نقطه جوش برسد. تو دلم گفتم اگر الان اینجا پس بیفته چه کار باید کرد. لباش بدجوری سفید شده بود! چه ایرادات واهیی! چه حرفای بی خودی! می گم حالا که اینقدر به خودش اجازه داد به هر کس که به نظرش نقطه منفی تو کارنامش بود، هر حرفی دلش خواست زد، چرا به خود موسوی هیچ انگی مبنی بر استفاده شخصی و سوء برداشت و ... نزد؟ بی شک چیزی که به درد احمدی نژاد بخوره در کارنامه مهندس موسوی نبود. راستی مگر آقای احمدی نژاد سوگند یاد نکرده اند که حافظ جان و مال و ناموس و آبروی مردم ایران باشند؟ واقعا این اقدام ایشان جای پیگرد قانونی از سوی دستگاه قضایی ندارد؟

وقتی به ایرادات احمدی نژاد گوش می دادم به این فکر می کردم که دوران نخست وزیری آقای موسوی در زمان ریاست جمهوری مقام رهبری بوده. پس موسوی کاری رو بدون تایید ایشان انجام نمی دادند. آیا احمدی نژاد داشتند مقام رهبری رو به نقد می کشیدند؟ چه حماقتی.

احمدی نژاد از همه نقاطی که به عنوان نقطه ضعف از آنها یاد می کرد دچار ضربه فنی می شد. منم که روده بر شده بودم، افتاده بودم روی زمین و می خندیدم. تااینکه صدای احمدی نژاد حواس منو دوباره به مناظره جمع کرد: آقای موسوی در مورد پرونده این خانم بگم؟ بگم؟ بگم ماجراش چی بوده؟ یه لحظه خشکم زد جلوی تلویزیون. زانوهام چسبیده بود به زمین. با اینکه شک نداشتم که مهندس موسوی بسیار متدین ودیندار هستند اما این لحن زشت و مشمئز کننده کابوس آفرین بود. تااینکه آقای موسوی بعد از بیانات خرد کننده به احمدی نژاد گفتن که اجازه داره بگه و چه کار خوبی هم کردند. این همه بلوا سر مدرک دکترای خانم رهنورد بود که بی شک جزء روشنفکرترین زنان امروز جامعه ایران هستند. زنی که هیچ کس به علم و خرد ایشان خرده ای نمی تواند بگیرد. بعداز کلی حرف و حدیث مناظره تمام شد. آنهم با پیروزی بی حرف و شک مهندس موسوی. مخصوصا چند دقیقه آخر که دیگه واقعا احمدی نژاد آچمز شد و مهندس موسوی اعلام کرد که برای تغییر این همه بی عدالتی اومدن. اون هم بر حسب وظیفه.

 چقدر حس بدی دارم نسبت به احمدی نژاد. آخه عوام فریبی تا کی؟ تا کجا؟ همین شیوه حرف زدن مخصوص عوام اینبار کار دست آقای احمدی نژاد داد. همه کسایی که احمدی نژاد از ندانستنشون سوء استفاده می کرد فهمیدن چی تو سر این آقا می گذره. من خیلی از طرفداران سرسختش رو می شناسم که بعد از این مناظره تغییر عقیده دادند و حالا دیگه نمی خوان به احمدی نژاد رأي بدن. جای بسی شگفتی!!

یاد حرفای این چند روز خودمون افتادم. راست میگه. فکر کنم اولین گام برای رسیدن به دموکراسی اجازه ندادن به احمدی نژاد برای سوء  استفاده دوباره در یک دوره چهار ساله دیگر است. حالا معنی دقیق حرفاش رو می فهمم. حالا می فهمم که رأي ندادن من فقط ناشی از یه لجبازی و قهر کردن بی دلیل بوده.

از جام بلند شدم. رفتم تو ماشین رو نگاهی انداختم. آخه چند روز پیش پشت چراغ قرمز یه نفر یه روبان سبز بهم داد. نمی دونم کجا انداختمش اما مطمئنم که دور ننداختمش. آها ایناهاش. اینجاست زیر صندلی. زیر شیر آب حیاط شستمش و بستمش به آنتن ماشین.

دیگه می خوام رأي بدم.


این نوشته در سایت گویا نیز منتشر شده است.به این آدرس:

(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:2 بوسيله بابك داد |