تبليغاتX
حياط خلوت! بابك داد -


ديدني ها!: اول اين دو تا عكس را ببينيد كه خانم شُهره فرستاده اند و در توضيح آن چنين نوشته اند:{...اين «چوپان» كوچولو توي كوههاي «چهارمحال و بختياري» فقط  يه آرزو داره:«داشتن يه جفت كفش سالم!»}

 چوپان كوچولوي چهارمحال و بختياري و آرزوي بزرگش!                       


ولوله انتخاباتي در كلاس! و مبحث تغيير!

 

نوشته اي از: «آمي تيس»

« خدایا یه جای پارک. یه جای پارک!»

کوچه های دور و بر ولیعصر همیشه شلوغن. با چه بدبختی تو یکی از کوچه ها یه جای پارک پیدا مي كنم. کتابام رو مي گذارم رو دستم و کیفم رو هم مي اندازم روي شونه ام و با سرعت هرچه تمامتر مي دوم. دیرم شده. دارم توي ذهنم درس امروز رو مرور می کنم. «مبحث تغییر!». نفسم در نمیاد از بس که دویدم. وای ی ی خدایا اين جناب مدیر سختگير آموزشگاهه كه جلوی در ايستاده؟!

نه. خدا رو شكر اشتباهي ديده ام. مي رسم. سرکی تو کریدور آموزشگاه مي اندازم.اينجا هم از آقای مدير خبری نیست.

به محض اینکه پا روی پله اول مي گذارم متوجه سر و صداهایی مي شوم. انگار این صدا از «کلاس» خود ماست! باور نمی کنم «نه محاله»! با سرعت هرچه تمامتر از پله ها مي رم بالا. بله درست فکر کرده ام. در رو باز مي كنم و ميرم تو. تقریبا و ترجیحا همیشه من «معلم» به شاگردهام سلام می کنم! اونم با صدای بلند! 

خب اينجا يك آموزشگاه خصوصيه براي آمادگي شركت در كنكور كارشناسي ارشد. بنابراين خيلي از شاگردهام، از خود من بزرگترن! کلاس ما تشکیل شده از 22 دانشجوئه که از رده های سنی مختلفی هستند. توي رنج سنی از 24 تا 43 سال! از قشرهاي مختلفي هم هستند. يك جور كشور كوچيك يا شهر كوچيكه كه ميشه هرجور سليقه و نظري رو از بين اعضاي اون شنيد.

« خانومها، آقایون، لطفا" آرومتر خواهش می کنم. ببخشيد من امروز کمی دیر رسیدم.اما متاسفانه انتظار نداشتم که چنین ولوله ای راه بيفته. برای حفظ آبروی من و كلاسمون هم که شده، بد نبود کمی خویشتن داری می کردید! ماشالله میانگین سنی شما حدود 28 ساله و  فکر کنم سن و سالي باشه که بتونم انتظار داشته باشم که به خاطر چند دقیقه دیر رسیدن من معلم، بلوا به پا نكنيد! لااقل آرومتر سخنراني كنيد و يكي يكي!خب حالا بحثتون درباره چي بود؟ اتفاق خاصي افتاده؟»

آقای تقی زاده مسن ترین عضو كلاس ماست و از احترام بالایی هم برخورداره:« ببخشید ديگه بحث روزه! ديديم شما دير كردين گپ زديم.بعد بحث كشيد به گروني و بنزين و رسيديم به تحريم اقتصادي ايران و ... تا انتخابات! خلاصه بحث روز، انتخاباته و همه چي به انتخابات و سياست وصله خانم. خود منم حيرت كردم وقتي ديدم همگي داریم بحث انتخاباتی می کنیم! در حالي كه اين فرزان دنبال كارت سوخت بود و بنزين مي خواست!» يكي از انتهاي كلاس چيزي مي گويد كه نمي شنوم و بعد همه با صدای بلند مي خندند.

فرزان شروع مي كنه:«من می گم وقتی قراره اون کسی که خودشون می خوان انتخاب بشه، دیگه رأي دادن یا ندادن ما چه اهمیتی داره؟ غیر از اینه که میریم یه رأی توپول می ریزیم تو صندوق، بعدم هیچی به هیچي؟ آخه عقلم دلیله. بعدشم من که قراره از ایران برم، واسه من چه اهمیتی داره کی رئیس جمهور بشه؟ اينه كه من رأی نمی دم! بیکارم مگه؟... ضمنا" كارت سوختم بهم ندادين.»

دوباره بلوا بالا مي گيره. چند نفری با فرزان موافقند. فرزان عادت داره كليد دعوا و جروبحث رو بزنه.تقريبا" يه جورايي متخصصه توي راه انداختن بحث و شوخي و همهمه و ولوله و زلزله. فرهاد ميگه: « من ميخواستم بهت بدم! ولي حالا كه اينجوري گفتي عمرا" ! اين چه توجیه بچگانه ایه؟! چون نظرم اهمیت نداره، پس منم رأی نمی دم؟! خب نده! منم بهت كارت سوخت نميدم!»

همه مي خندند. بحث بالا گرفته، محور اصلی رأی دادن یا رأي ندادنه. سپیده و علی نامزد هستن و مامان سپیده به این خاطر که به قول خودش دخترخانمش نبايد از شوهرش کمتر باشه، مجبورش کرده بیاد «فوق» شرکت کنه. سپیده میگه: «من که میرم رأی میدم. بسه دیگه هرچي آبروی ملت ایران این گوشه و اون گوشه دنیا رفت. بسه هرچی متهم شدیم به دشمني با بشریت و تروریسم. بسه هرچه توهین و افترا شنیدیم، اومدن یه رئیس جمهور که پشتوانه مردمی داشته باشه، به این درد می خوره که لااقل آبروی رفته كشورمون رو برگردونه. آقای خاتمی حداقل این حُسن رو داشت. جوری که شاید حتي یکی از کاندیداهای دبیرکلی سازمان ملل می شد. فکرش رو بکنید اگر خاتمی دبیرکل سازمان ملل می شد، با شخصيت دانشمند و آگاهي كه داره، چقدر فرصت داشت دید دنیا  رو نسبه به ایران و مسلمونا بهتر كنه. اون دوران كه خاتمي رئيس جمهور بود، حداقل فایده اش این بود که ما هرچي مشكل هم داشتيم، ديگه بد نگامون نمي كردن توي دنيا! وجهه جهاني ايران خوب بود...»

باز همهمه در مي گيرد.عده اي موافق سپيده هستن. اما علی، نامزدش با شوخي ميگه: «خانم ظاهر و وجهه جهاني رو ول کن! ملت گرسنه اند.» بعد لحنش جدي تر مي شود:« فقرا هرروز فقیرتر ميشن و اغنیا هرروز غنی تر میشن. نفتمون داره از اسکله ها به قول آقای احمدی نژاد التبه پیش از انتخاب، توسط مافياها قاچاق میشه. سرمایه مملکتمون داره تو سوریه و لبنان و فلسطین زمین می خوره، مطبوعات دارن هر روز خفه تر می شن. رکسانا صابری رو که دیدید؟ یکی نگفت بابا ما ملت، قسم حضرت عباس رو باور کنیم یا دم خروس؟»

لیلا هم که جزو ساکت ترین اعضای كلاسه،بالاخره به حرف مياد:«علی آقا! بحران هسته ای، تنشی که با اعراب داریم واینکه عالم و آدم بسیج شدن برای اینکه جلوی ایران وایسن رو فراموش کردید. از همه مهمتر خلیج فارسی که دیگه خود ما ایرانیها هم داریم عادت می کنیم که کنارش اسم خلیج عربی رو بشنویم!» مهدی هم که می خواهد از قافله عقب نمونه ميگه: « ای خدا کاش شر این روس ها از سر ما کم می شد! هرچی می کشیم از این روس هاست. بوش هر آدمی که بود یه بار خود من توي اخبار شنیدم که جلوی پادشاه عربستان از خلیج فارس با عنوان پرژین گلف اسم برد. خيلي لذت بردم!»

آقای تقی زاده هم که  کارمند هستند و صاحب خانه و خانواده و بزرگ كلاس، رشته سخن رو بدست مي گيرن: «مردم زیر بار این همه قسط و وام و مالیات، دیگه کمرشون داره می شکنه! من ماهی 800 تومن می گیرم.ولي باور مي كنين 300 تومنشو دارم مالیات میدم؟ اونوقت یکی از فامیلاي ما کارخونه دارهفوضعشم توپه توپه! رفته یه رشوه داده و 300 میلیون از مالیات كارخونش رو صفر کرده! آخه واقعا" اين انصافه؟ وضع ما از بیخ و بن خرابه و باید عوض بشه.... اما اينم بگما!  رأی دادنمون یه مشكل درست ميكنه، اما رأي ندادنمون هزار مشكل.شما چي ميگين خانم معلم جوان؟! »

یه لحظه نگاه همه رو متوجه خودم مي بينم. تقریبا" من تنها عضو مجموعه هستم که هنوز هیچ اظهار نظری نکرده و فقط شنونده بوده ام. اینو از نگاههای سمج بقیه مي فهمم. یه کمی خودم رو جمع و جور مي كنم. یه دفعه یادم مياد که اصلا" موضوع درس امروز، در مورد «مبحث تغییرات سازمانی» بود و بايد كلي درباره «تغيير» صحبت کنم! از فرصت پیش آمده استفاده کردم و سعی کردم درسی که قرار بود بدم رو به حرفای دوستان وصل کنم. شک نداشتم که بسیار ملموس تر می بود:« دوستان عزیز! اتفاقا آقای تقی زاده در آخر حرفاشون به یه مورد جالب اشاره کردند که من امروز قرار بود در موردش حرف بزنم. اونم چیزی نیست جز مبحث تغییر. تجربه سازمانی بسیاری از مجموعه های موفق دنیا نشون داده که تغییر نقش به سزا و مهمی در بهبود اوضاع داشته و هر سازمانی که تونسته با چيزي به اسم تغییر کنار بیاد، نتایج مثبت قابل توجهی دیده. منجمله افزایش میزان بازدهی و بهبود عملکرد. به عنوان مثال، شعار رییس جمهور جديد آمریکا تلاش برای تغییر نبود، بلکه خود تغییر بود.

من هم اعتقاد دارم که ما باید تغییر کنیم. آنهم اساسی و بنیادی. اولین گام این است که باید به خود بقبولانیم که همیشه بتوانيم به روز و آپديت شويم و متناسب با نيازهاي زمان و مقتضيات زمانه، تغییر کنیم. اما فعلا" بايد براي شروع تغيير و بهبود اوضاع كشور اقدام کنیم.پله اولش رأي دادن به كسي هست كه اول، نيت و قصدي براي تغيير دادن اوضاع داره. این که ما انتظار داشته باشیم همه چیز یک شبه درست بشه یا کن فیکون صورت بگیره جز خیال باطل، چیز دیگری نیست. من هم با همه دوستانی که معتقد به شرکت در انتخابات آن هم به شکلی فراگیر، هستند موافقم. وضع امروز ما و اين واقعيت هاي تلخی که مي بينيم و مي شنويم، نتیجه رأی ندادن و در خانه نشستن و قهر کردن خيلي از ما با سرنوشتمان بود. وقتي عده كثيري از مردم پاي صندوقهاي رأي نرن، حالا به هر دليلي، نتیجه انتخابات، انتخاب شخصي هست كه از بین اون اقلیتي رأي آورده كه برخلاف ما رفتند و رأی دادند! حالا رأی ندادن ما باعث ميشه که نام کسی از صندوقها خارج بشه، که نماینده همه مردم معرفی ميشه.رئيس جمهوري يك كشور ميشه. در صورتیکه در اصل بخاطر قهر كردن مردم، اين فرد منتخب يك اقليت محدوده اما وقتي رأي نسبي رو از بين رأي دهندگان مياره، ميشه رئيس جمهور همه مردم. چه کسی از ما و در کجای دنیا، شنیده که اقلیتی توانسته باشد در مقابل رای و نظر یک ملت تاب بیاورد و مقاومت کند؟ بی شک هیچ کس. این خود ما هستیم که باید با بودنمون نشون بدیم که کسی نمی تونه جای ما تصمیم بگیره چون هستیم و وقتی نباشیم مجوز سوء استفاده از نبودن و ندانستن و نفهمیدنمان را میدهیم. اين از بحثي كه درباره انتخابات و اينكه رأي بديم يا نه ، داشتيد و بالاخره منم كشيدين وسط بحثتون. اما اجازه بدين قبل از اينكه درس رو شروع كنم يه نكته كوچيك ديگه هم درباره بحث تغيير بگم. ببينيد همه ما بايد برای تغییر و تبدیل كردن ایران به یک جامعه مدنی تلاش کنیم.تغيير سازنده در جامعه را ابتدا بايد از خودمان شروع کنیم.»

نگاهم به فرزان مي افتد. حالا مطمئن شده ام اين ولوله انتخاباتي كلاس را اول او شروع كرده.از نگاهم مي فهمد ديگر نمي خواهم دوباره چيز تازه اي بگويد و ولوله تازه اي براه بيندازد تا بتوانم درس امروز را شروع كنم.شايد جديت زيادي توي نگاهم هست، چون ديگر چيزي نميگويد  و درس رو شروع مي كنم.

توضيح: با تشكر از خانم آمي تيس و نثر زيبايشان. از آقايان بهمن و حسام حق پرست و خانم شهره هم براي ارسال نوشته هاي خوب و عکسهای شان ممنونم. نوشته هاي دريافتي از دوستان به ترتيب منتشر خواهند شد./ بابك داد

(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:41 بوسيله بابك داد |