تبليغاتX
حياط خلوت! بابك داد - يك دعواي انتخاباتي! / نوشته اي از «آمي تيس»


قبل نوشت: دستي به سروگوش وبلاگ «حياط خلوت» كشيده ام.اينجا منبعد علاوه بر خودم، نوشته هاي بعضا" فوق العاده دوستان و خوانندگانم را منتشر خواهم كرد.مانند نوشته فوق العاده زيبايي كه خانم «آمي تيس» برايم فرستادند و واقعا" زيباست.بعد شايد براي اين وبلاگ، طرحهاي ديگري هم اجرا كنيم. فعلا" اگر دوست داريد از زاويه ديگري به جامعه انتخاباتي ما و به آنچه بين دو نفر افتاده و «آمي تيس» عزيز آن را برايم نوشته و فرستاده اند، نگاه كنيد، مطلب زير را بخوانيد كه «يك دعواي انتخاباتي» است!


يك دعواي انتخاباتي!

 

نوشته اي از «آمي تيس» 

خدایا چقدر ستاره! وای خدا جون ستاره! دلم می خواد گریه کنم. این گریه از شوق دیدن اینهمه ستاره نیست. آخه این ستاره ها از اون ستاره هان که مثل تو کارتونا وقتی کله آدم می خوره به یه جایی دور سرش می چرخن. سعی می کنم تا قبل از اومدن خوانین و اجداد درگذشته بختیاریم (جلوي چشمم!) چشام رو باز کنم. همه ي خونه پر شده از صدای دعوای محمود آقا(عمو محمود) و فاطمه خانم( خاله فاطمه)، سرایدارهای خانه پدری. از نیمه شب گذشته بود که رسیدیم شهرکرد پس حق بدید که الان اونم ساعت 7:00 بامداد احساس کنم دور سرم داره ستاره می چرخه. عمو محمود و خاله سالهاست که ید طولایی در زمینه دعوا کردن با هم، آنهم از نوع تخریبی دارن. جوری که وقتی دعواشون می شه بدجور پته هم رو روی دایره می ریزند. چون سابقه دعواهاشون رو داشتم تصمیم گرفتم بلند شم که خوابیدن دیگه فایده نداره. رفتم دراز کشیدم روی کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم. بحث انتخابات تلویزیون داغ داغ بود. اونم کله سحر:

-                      آمی تیس جان خاله اون تلویزیون لعنتی رو خفه کن.

-                      (کسل شدم) چشم خاله جون اما چرا؟

-                      د آخه هرچی می کشم از دست این تلویزیون و این بی بی سی و این صدای آمریکاست. از صبح تا شب می شینه این چرت و پرتا رو نگاه می کنه، بعد می شه برای من کارشناس. الحمد الله کسی هم که پای منبرش نمی شینه. گوشای منو مجانی پیدا کرده. دیگه از دستش روانی شدم. می خوام امروز زنگ بزنم به مسعود بیاد بابا جونشو ببره. همین که عکسش تو این خونه هست بسه برای من. آینه دق!

-                      خاله جان بس کنید. از سن شما دیگه این کارا گذشته بچه های آقای دکتر دیگه بزرگن عمو محمود هم برای دفاع از خودش شروع کرد:

-                      آخه سرکار علیه 14سالشه بایدم الان جوونی و داد و بیداد کنه.  

-                      خجالت بکش پیرمرد.

فقط تماشا می کردم. هرکاری می کردم بگم رهام (برادرم) کجاست، اینقدر ولوم بالا بود که نمی تونستم. گفتم:

-                      عمو محمود رهام کجاست؟

-                      تو حمومه عمو

نه مثل اینکه خودم باید همه توانم رو برای فیصله دادن ماجرا به کار بگیرم. می گم:

-                      آخه سر چی دعوا می کنید؟ مثل همیشه سر باغ و انباری و امور خونه؟

-                      نه خاله جون سرپیری انتخاباتی شده. آخه پیرمرد از تو دیگه گذشته. مغز من از دستش سوراخ شده از بس که 1ماهه که داره کروبی کروبی می کنه.

-                      خانم خودشون رو نمی گن. کی صلوات می فرسته برای موسوی و میگه این سید اولاد پیغمبره؟ لابد اینم من انجام می دم.

من که دیگه واقعا دارم روده بر میشم، سعی می کنم رهاشون کنم به حال خودشون تا سوژه نوشتن من هم کامل بشه. خدا منو ببخشه.

-                      عموجون من می گم ماها باید به کروبی رای بدیم. کروبی از گوشت و خون ماست. زاگرسیه. بعدم خیلی ساله داره تو این مملکت کار می کنه. چم و خم همه چیز رو می دونه. خیلی کارا می تونه بکنه. دستش خیلی بازتر از بقیه است. می گم خانم بیا باهم بریم در صلح و صفا به کروبی رای بدیم. خیلی بیشتر از اونای دیگه که نشستن نقاشی کشیدن تو این سالها به درد مردم و مملکت می خوره. بد می گم؟

-                      بهت گفتم موسوی اولاد پیغمبره درست حرف بزن. بعدم جناب کروبی باباشون زاگرسن یا مادرشون.

-                      ببین من از کی توقع دارم بفهمه من چی می گم!! بابا زاگرسی یعنی تو همین منطقه بختیاری به دنیا اومده. به ماها حق آب و گل داره . ما حمایتش نکنیم کی باید این کارو بکنه؟

-                      حرف ... نزن. یادت میاد چند سال پیش، یه بار یه کارگر شهرداری پشت بیمارستان زن کروبی سکته کرد -چی بود اسم بیمارستان آمی جان؟ (می گم خاتم الانبیاء) آها آره- راهش ندادن تو بیمارستان گفتن اول باید پول بریزی. یادته؟ بعدشم که خوب کرواسی (منظورش آقای کرباسچی هست) دستور داد حالا که اینکارو کردن 1هفته شهرداری آشغالاي بيمارستانشون رو نبره؟ یادته؟

من در حالیکه دهنم از تعجب از این اطلاعات باز مونده بود گفتم: خاله جون این خبرا رو از کجا آوردین؟ بده نگید دیگه جایی زشته. خاله گفت: خیلی سال پیش زمانیکه مسعود جراح بیمارستان ارتش که نزدیکه به بیمارستان زن آقای کروبی بود اینو گفت.  

-                      ولش کن بگه. دیگه چی یادته ؟ بگو.

حالا من دیگه شده بودم یه پایه ماجرا. این دوتا دیگه با همه حرف نمی زدن و من مخاطب اصلی بودم. عمو محمود گفت:

-                      آمی جان به خدا کروبی بیشتر از همه به درد می خوره. آقای موسوی این همه سال کجا بودن؟ ها؟ غیر از این بوده که ازشون خبری نبوده و حالا که پای انتخابات وسطه می گن مشاور آقای خاتمی بوده؟ چه می دونم والا. (من همچنان اصرار دارم که شئون دوطرف باید حفظ بشه و در نهایت احترام بحث کنیم)

-                      هی حرف بی فایده نزن. موسوی کار خودشو کرده کارنامه اش درخشانه. الحمدالله اینقدر سن داری که جنگ یادت باشه؟ یادته یا نه اون موقع شیرخوره بودی؟ موسوی کسی بود که این مملکت رو که داشت می جنگید اداره کرد. وقتی یه رئیس جمهور تو قحطی و نداری و بی پولی می تونه یه مملکت رو اونجوری اداره کنه که لااقل مردم گرسنه نمونن، حالا فکرش رو بکن تو موقعیت فراوونی نعمت مملکت چی می شه؟ گلستون.  نه مثل حالا که مردم دارن از گشنگی و هزار لجن کاری دیگه میمیرن. خانمش هم که ماشاالله داره می شه میشل اوباما خیالم راحته که رای میاره خاله. پشت هر مرد موفقی یه زن قابل هست.

درحالیکه چشام گرد شده و دهنم باز مونده اونم از تعجب، صدای تاپ تاپ می شنوم. ای بابا بیچاره رهام تو این دعواها که صدا به صدا نمی رسه گیر کرده تو حموم. در رو بازکردم صورتش از گرما شده بود عین لبو. آخی خندیدم بهش.

خاله میز صبحونه رو چید. با اینکه گرسنه بودم اما الان اصلا اشتها ندارم. داد و بیداد همچنان ادامه داره. همین موقع صدای زنگ در هم اومد. بهم الهام شد که یه منجی اومده.

با ورود عمو مسعود و همسرش شکوه جون انگار دنیا رو به من دادن. کلی از دیدنشون خوشحال شدم. عمو مسعود که متوجه غیر عادی بودن خونه شده بود با دیدن موهای ژولیده و صورت نشسته من فهمید که دعوا شده. گفت: دعوا؟ با سر تایید کردم که بله. بعد آروم گفت: بی خیال بابا من به شکوه هم می گم زیاد جدی نگیره.

بعد 5تایی نشستیم برای صبحونه. نه! انگار اصلا اشتها ندارم. چاییم یخ کرده. همه ساکت نشسته بودیم. تودلم گفتم: خیر ببینید که اومدید.

من که دیدم همه ساکتن گفتم:

-                      راستی شکوه جون آقای موسوی هفته پیش روز دوشنبه خمین بودن. چه خبر؟ خبری دارید شما؟ (شکوه جون اهل خمین هستند)

-                      والا من که نرفتم اونجا اما آره منم شنیدم که رفتن. صحبت کرده بودن از برنامه هاشون. مخصوصا برنامه های اقتصادی که دارن. اما  می گن انگار وسط حرفاشون برق قطع شده بوده و صدای اعتراض مردم در اومده. کلی از این روبانهای سبز و وسایل تبلیغاتی دیگه هم بین مردم پخش کرده بودن.

خاله که انگار خیلی از این روبان سبزا خوشش اومده گفت: آره خدایی که اونایی که تو ستادش کار می کنن خیلی سلیقه داشتند. آقای موسوی هم سیدن هم سبز از خیلی رنگای دیگه که انتخاب می کنن بهتره. و باز آتش جنگ زبانه کشید:

- رنگ رنگه دیگه. اگر منظورت ستاد آقای کروبیه که رنگ بنفش دارن، لازمه بگم که بنفش رنگ شاده رنگ جوون پسنده. رنگیه که آدم رو به هیجان میاره.

- آره خوب. حاج آقا بایدم رنگ جوون پسند انتخاب کنند. مرد! آقای کروبی مثل من و تون. تو سن بازنشستگین، کلی نوه و شایدم نتیجه دارن. باید الان استراحت کنن و از زندگی لذت ببرن. مگه نمی گن جوونا باید وارد کار بشن و باید به جوونا میدون داد؟ چه میدونم شایدم مردم باید یه رئیس جمهوری بهشون بدن.

(یه لحظه رفتم تو این فکر که نکنه ما مردم بشیم مثل مولی. مولی که به خاطر کلوخه ای قند و کمی روبان قرمز یک عمر مجبور به گاری کشیدن شد.)

- (کفر عمو محمود دیگه در اومده) خانم زشته. قباحت داره. این حرف زدن مال شما نیست. من که می دونم تو هم از اون کسایی هستی که دلت می خواد دوباره مملکت کوپنی شه. اما قابل توجه شما باید بگم که همین سوفسیدی (منظور همان سوبسید است) هم که دارن رو برق و نون و آب میدنم می خوان جمع کنند. (بعد با نیشخند گفت(: یادته اون سالا چقدر دلت می خواست با پری و زری و اختر بری تو صف فقط برای فک زدن؟ خدا بیامرزه حاجی رو نور به قبرش بباره. اون مرد بزرگ بود که از پس تو بر می اومد. من که دیگه بریدم.

- برو بابا کوپن مال جنگ بود. من که می گم گیر کردی تو 30 سال پیش میگی نه.

یه عالمه فکر از ذهن مشغولم رد می شه: فکر کنم خیلی ها مثل عمو محمود و خاله بحث انتخاباتی می کنن. چقدر بده سیستم تخریبی! چقدر بده از هم بد گفتن. اینگونه رفتار، تفکر غالب بخشي از جامعه ماست. سیستم بحث و فکر بخشي از مردم کشور ما اینجوریه. یه جورایی فرسایشی آنهم از نوع بدون نتیجه و فقط ناشی از نوعی تعصب بی جا. تعصبی که گاهی دانش مارا هم زیر سوال می برد. دعوای عمو و خاله بدون اینکه نتیجه ی به درد بخوری داشته باشه تمام شد.

یاد انتخابات این چند روز اخير هند افتادم. انتخاباتی که می گن بزرگترین انتخابات تاریخه و به نظر بسیاری، انتخابات دموکراسی است. هند در حال تبدیل شدن به بزرگترین کشور دموکراتیک دنیاست و ما هنوز اندر خم یک کوچه همدیگر رو به باد حرفهای زشت می گیریم. وقتی حزب کنگره با اکثریت قاطع از حزب ملی گرا جلو افتاد، حزب ملی گرا  اعلام کرد که تابع رأی مردم است. مردمی که با حضور 60% واجدین شرایط ثابت کردند که هیچ قدرتی در مقابل رأی آنها توانایی عرض اندام هم ندارد. درصدی که بسیار بیشتر از حد انتظار بود و باز هم همه چیز برمی گردد به حضور و بودن مردم. راستی ما با هند چقدر فاصله داریم؟

نوشته اي بود از آمي تيس


دعوت!: شما هم دعوت شده ايد براي نوشتن و ارسال نوشته هايتان به «حياط خلوت». نه لزوما" فقط درباره انتخابات.اما يادتان باشد كه اين انتخابات، مسئله مهم روز كشور ماست.نوشته هاي كوتاه خودتان را  به اين نشان ايميل كنيد.و البته اجازه انتخاب يا ويرايش شكلي نوشته هايتان را بدون تغيير كلي آن بدهيد پس دست به كار شويد.

(لينك) ارتكاب به نگارش(!)در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:31 بوسيله بابك داد |